![]() |
![]() |
|
| در جستجوی خدا |
|
سلام به همه دوستای خوبم
فکر کنم ۴ ماه میشه چیزی ننوشتم.راستش حسش نبود.اینقدر درگیر کاروزندگی شدم که... دوست دارم بیشتر به خودم برسم.حس میکنم خیلی دارم قاطی دنیا میشم.دنبال یه لقمه نون حلال خیلی سخته هان.ولی خوبیش اینه که خودمم عاشق کار کردنم.از بیکاری متنفرم.ولی هیچ وقت هم دوست نداشتم کاروزندگی منو از خدای مهربونم که خیلی مخلصشم جدا کنه.دعام کنید. همسفرمهربونم خیلی کمکم میکنه.خیلی خیلی از من پاکترو مهربونتره.هیچ وقت فکر نمیکردم یه پسر میتونه اینقدر پاک و دلسوز و مهربون باشه.خدا کنه لیاقتشو داشته باشم و قدر محبتایی که بهم میکنه رو بدونم.چقدر عشق بعد از ازدواج قشنگه.چقدر بچه بودم که فکر میکردم فقط با یکی میتونم زندگی کنم.جه افکار احمقانه ای.وچقدر عمرمو هدر دادموخیلی ها رو به خاطر این افکارم اذیت کردم.خدا ازم بگذره.هیچ چیز و هیچ کس ارزش اذیت کردن عزیزان آدمو نداره.خدایا شکرت که فهمیدم نفهمیدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:0 توسط دریا |
|
|
تو به راحتی دروغ می گی و کسایی که اطرافتن اینو به راحتی می فهمن ولی باور می کنن... دل خیلی ها رو راحت می شکنی ولی انتظار داری کسی دلتو نشکنه.... برای نه گفتن هزارو یک دلیل داری ولی طاقت نه شنیدنو نداری.... کلی دلیل علمی و فلسفی داری برای اشتباهاتت ولی اگه کسی اشتباه کرد نمی بخشیش...
دلم لک زده برا یه خورده صداقت...سادگی ...محبت بی شیله پیله ....یه حرف راست...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:32 توسط دریا |
|
|
خیلی دلم پر بود.رفتم سراغ سعدی .انگار تمام حرف دل منو زد.بخونید: چه باز در دلت آمد که مهر برکندی؟ چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی؟ زحد گذشت جدایی میان ما ای دوست هنوز وقت نیامد که باز پیوندی؟ خدایا : خیلی دلم برا روزایی که واقعا احساس نزدیکی به تو می کردم تنگ شده . سعی می کنم به اون روزا برگردم ولی انگار دیگه نمیشه مثه اول بشم.کاش می شد... بود که پیش تو بمیرم اگر مجال بود وگرنه بر سر کویت به آرزومندی دری به روی من ای یار مهربان بگشای که هیچ کس نگشاید اگر تو دربندی یاد این آیه از قرآن افتادم:" اگر خدا شما را یاری کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد و اگر دست از یاری شما بردارد چه کسی بعد از او شما را یاری خواهد کرد؟و مومنان تنها باید بر خدا توکل کنند.160 آل عمران
مرا واگر همه آفاق خوب رویانند به هیچ روی نمی باشداز تو خرسندی هزار بار بگفتم که چشم نگشایم به روی خوب ، ولیکن تو چشم میبندی مگر در آیینه بینی وگرنه در آفاق به هیچ خلق نپندارمت که مانندی حدیث سعدی اگر کاینات بپسندند به هیچ کار نیاید گرش تو نپسندی مرا چه بندگی از دست و پای برخیزد؟ مگر امید به بخشایش خداوندی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:58 توسط دریا |
|
|
اینو امروز یکی از دوستای خوبم برام فرستاد.خیلی ازشعرش خوشم اومد.شاید حرف دل خیلیا باشه: هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنیست حال من از اینو آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم حافظ هم فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت . . . مازیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:47 توسط دریا |
|
|
امشب اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم.
دلم گرفته.برام دعا کنید.اصلا دوست ندارم اینطور باشم.دوست دارم خوشحال و پر انرژی باشم ولی... خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که مادیدیم خندیدن نداشت... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:28 توسط دریا |
|
|
چقدر امشب دلم گرفته... خدایا کمک کن تمام خاطرات بدم رو فراموش کنم... یادآوری بعضی چیزا خیلی عذابم میده .تمام انرژیمو می گیره. کاش می تونستم به ۸ ماه پیش برگردم .کاش فرصتی برای جبران اشتباهات بود. خدایا می دونم خیلی مهربون و بخشنده ای و گناهامو می بخشی ولی... من با خاطره گناه چه کنم؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:54 توسط دریا |
|
|
دلم را سپردم به بازار دنیا وهی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمدو رفت ولی هیچ کس اتاق دلم را تماشا نکرد ومن تازه گفتم خدایا !! تو قلب مرا می خری؟ خدا آمدو توی قلبم نشستو در را به روی همه پشت خود بست ومن روی قلبم نوشتم ببخشید !دیگر برای شما جا ندارم از این پس به جز او کسی را ندارم! چقدر دوست دارم مصداق این شعر بشم!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:52 توسط دریا |
|
|
امروز داشتم به این جمله فکر می کردم :"ترک عادت موجب مرض است" .از خودم پرسیدم :واقعا اینطوره؟اصلا کی این ضرب المثل رو ساخته ؟کی تا حالا بعد از ترک یه عادت بد مریض شده؟؟ به این نتیجه رسیدم این ضرب المثل فقط شده بهونه ای برای کسایی که نمی خوان عادتای بدشون رو ترک کنن.مشکل اینجاست که هر وقت سعی کنی چیزی رو ترک کنی انگار اون چیز بیشتر طرفت میاد، خیلی جالبه! این دقیقا همون چیزیه که قانون جذب می گه"هیچ وقت نباید از جملات منفی استفاده کنیم"مثلا نباید بگیم "من نمی خوام فلان کار بدو انجام بدم" قانون جذب "نمی خوام " رو نمی شنوه و دقیقا همون چیز بد به طرفتون کشیده میشه.شاید برای همینه که همیشه از چیزی که می ترسیم سرمون میاد" باید یاد بگیریم به جای ترک کردن اون عادت بد ، به جاش عادتای خوب جایگزین کنیم ، مثلا باید بگیم "می خوام امروز با همه مهربون باشم" نه اینکه:"نمی خوام سرکسی داد بکشم" نباید سعی کنیم خاطره های رو فراموش کنیم چون بدتر اون خاطره برامون تداعی میشه ، باید سعی کنیم خاطراتی رو که دوست داریم به یاد بیاریم ،اینطور خود به خود این خاطرات خوب جای خاطرات بدو می گیرن ، من اینو چندین بار امتحان کردم و خیلی خوب جواب داده ، شما هم امتحان کنید ، مطمئن باشید ضرر نمی کنید ، ضمنا بهتون توصیه می کنم اگه می خواید بیشتر در مورد قانون جذب بدونید حتما کتاب "راز" رو بخونید .کتاب خیلی جالبیه و شاید زندگیتون رو از این رو به اون رو بکنه ،بستگی داره چقدر به مطالبش توجه کنید و ایمان بیارید ،جالبه که این کتاب توسط یه خارجی نوشته شده و مترجم کتاب ارتباط بعضی مطالب رو با قرآن و احادیث به صورت زیر نویس نوشته ، یعنی چیزی رو که خارجی ها بهش رسیدن ما 14 قرنه تو دستمونه ولی لزش استفاده نمی کنیم .آخه یاد گرفتیم همیشه مرغ همسایه برامون غاز باشه!!! کاش کمی بیشتر به این کتاب راهنمای زندگی مراجعه کنیم و از نسخه های شفابخشش کمک بگیریم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:50 توسط دریا |
|
|
دلم امشب صاف است آسمان هم آرام باد هم می آید ونسیمی زیرک سعی دارد که بفماند... شب مظهر این همه تاریکی و دلتنگی است به گمانم فردا روز خوبی باشد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 20:48 توسط دریا |
|
|
چند وقته یه چیز خیلی عذابم می ده ، علی رغم اینکه حس می کنم دارم خیلی چیزارو که از دست دادم به دست میارم یه چیز رو از دست دادم و هر روز هم دارم بدتر میشم، حس اعتمادم رو به اطرافیان از دست دادم ، یه زمانی حتی چیزی رو به چشم می دیدم به خودم می گفتم چشمت اشتباه دیده ، ولی حالا خیلی سخت حرفارو باور می کنم ،می دونم دلیل این شکاکی و بی اعتمادیم چیه،ولی نمی دونم چطور این احساس بد رو باید از خودم دور کنم ؟دوست دارم مثل قبلا همه رو صادق ببینم ولی همش فکر می کنم روزگار ما روزگار راستگویی و صداقت نیست ، هر کس به فکر منافع خودشه ، دیگه آدم به چشمش هم نباید اعتماد کنه ،چون ازاین اعتماد سوء استفاده می شه و...این بی اعتمادی خیلی چیزا رو عوض می کنه و همین بی اعتمادیم به یه عیب بزرگم ( زود به قاضی رفتنم ) دامن زده، دوست ندارم اینطور باشم ، چون اینطور زندگی با ادما خیلی سخت می شه ! دوست دارم همه رو از خودم خوبتر بدونم ، خیلی سعی می کنم وقتی فکر منفی میاد تو ذهنم که فلانی داره دروغ می گه از خودم دورش کنم ولی نمی تونم ، نمی دونم باید چیکار کنم ؟ شاید نیاز به گذر زمان داشته باشه تا یه سری حرفارو فراموش کنم .حرفایی که با یادآوریش از خودم و سادگیم بدم میاد!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:52 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به هوای کوی تو آمدم که رها زبند هوا شوم
به امید روی تو آمدم که زتو کامروا شوم نه رها زبند هوا شدم نه زیار کامروا شدم متحیرم به کجا شوم که دگر ز فکر رها شوم |
| پیوندهای روزانه |
|
دوست آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
2ساعت عشق گفتگو باخدا سبز به رنگ خدا عاشق خدا نردبانی تا خدا |
|
RSS
|